حكيم ابوالقاسم فردوسى

280

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

جدا ماند گيو سوىِ او تاخت ، با كَمَند ميانش را به بند افگند ، و آسان از پشت زين برگرفت . تژاو در پاى او بسيار گريست و به زارى گفت : گيو بر سرش تازيانه زد و گفت : اى دروغزن ِ فرومايهء بدگهر ، پوزشگرى مكن كه سود ندارد . آن گاه كشان كشان او را پيش بهرام برد و گفت : اين تژاو تبه كار بدنژاد است كه به كين خواهى تو ، او را مىكُشم . تژاو چون دريافت كه هنوز بهرام توان گفتن دارد خود را به خاك در غلتاند و به بهرام گفت : بر جان من ببخش كه گنهكارم و اميد بخشش دارم . بهرام بر او رحمت آورد و به گيو گفت : سرِ پر گناهش را از تن جدا مكن همين مكافات او را بس كه تا پايان عمر از كشتن ِ من در رنج ، و از بخششم شرمسار باشد . اما گيو از بسيارى خشم بر او نبخشيد خروشيد ، ريش تژاو بدگهر را در مشت گرفت ، و سرش را با تيغ از تن جدا كرد . بهرام از كردهء گيو آب به ديده آورد و همان دم جان سپرد . گيو از مرگ ِ بهرام خاك بر سر افشاند ، بسيار گريست آن گاه تن بىجان ِ وى را بر زين اسب تژاو نهاد و به ايرانشهر برد دخمه‌اى با شكوه ساخت و به آيين پادشاهان به خاك سپرد . بازگشتن ايرانيان به نزد خسرو روز ديگر چون خورشيد سر زد سپاهيان پراگندهء ايران گرد هم فراهم آمدند . سران سپاه با هم راى زدند و گفتند : بر شاه بايد شدن بىگمان * ببينيم تا بر چه گردد زمان اگر جنگ فرمان دهد شهريار * بسازد يكى لشكرِ نامدار بياييم دلها پر از كين و جنگ * كنيم اين جهان بر بدانديش تنگ چون سپاهيان به كاسه‌رود رسيدند طلايه‌داران لشكر تورانيان پيش آمدند تا از حال و كار سپاهيان شكست خوردهء ايران خبر گيرند . هيچ كس را نديدند . به پيران خبر بردند . او به نظاره آمد ، و چيزهايى را كه سپاهيان ايران به هنگام گريز بر جاى نهاده بودند برگرفت ، و به